پی نوشت: بلاگ خواهر و برادرم رو فیلتر کردن و ما انقدر بهم لبخند
زدیم من دیگه دهنمو حس نمی کنم! شاملو رو می بینم روی صندلی چرخدار: هراس من
همه باری از مردن در سرزمینی ست... مزد گور کن... آزادی آدمی... افزون افزون افزون!
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 11:38  توسط امیر احمد
|
روزهاست
سعی می کنم بنویسم اما روز که فقط طلوع و غروب خورشید نیس. روز به دل آدمه که مال
من انقدر به خون سیاه غم غرقه س که نوشتنش به ظلمات شبه. پس ننوشتم چون مردمم پر
ظلمت شبن و زخم کشیدن به زخم، تلنبار کردن سیاهی به سیاهی، کار من نیس.
امشب ولی
می نویسم. یکسره می نویسم و میرسم به قلب حرف: تمام آرمانم از زندگی میشه مردم،
خلق. تو استادیوم شیلی منو کشتن. تو دخمه های بوینس آیرس، تو چاله جنگلای شرجی
ویتنام و برمه، تو خیابونای بخارست، پراگ... چون من مردمم! برای چیزی نفس نمی کشم
جز آزادی، برای چیزی نمی جنگم جز برای مردمم. من صراحتا روشنفکر نیستم. فلسفه
نیستم. سیاست نیستم. دین نیستم. ایدئولوژی زمینی، آسمونی، زیرزمینی نیستم! من فقط
مردمم. اگه فقرم به تن فروشی و شرف فروشیم انداخته، اگه جهل سفره پهنم کرده و شکم
سنگ بسته مو سیر می کنه، یا اگه استبداد داد دلمو درآورده، گلوله تو خیابون شکارم
کرده، تجاوز تنمو شکسته، من مردمم. یکی میون میلیونم. جدا نیستم. من جمعه ها میرم
نماز! من پا منبری روضه م. بسیجیم، حزب اللهیم، یا دانشجوی ستاره دارم،
پرولتاریام، سبزم، سرخم، ایستاده به کشتن دیکتاتوریم. یا که نه اصلا سگ بغل کرده م
تو ماشین شاسی بلندم و به دوست دخترم میگم داف. ابرو گرفتم، کله سیخیم، پیرهن
تیغیم! همه ی اینا هستم! من مردمم. این دموکراسی نیس؟ عین و بین مردم بودن، عین
مردم سالاری نیس؟ برابری جز اینه که از همه باشی و همه از تو باشن و حق تو حق همه
باشه و حق همه حق تو؟ من میگم همینه. اینکه خودمو جدا ندونم. اینکه خط نکشم بین
خودم که ساندیس می خورم و راه میرمو گلو پاره می کنم واسه آدمایی که خونمو تو شیشه
کردن و می کنن و عوضش روغن و برنج شکم زن و بچه مو در میارم،با خودم که مانیفست می
خونم بعد 150 سال، هرچی میگم یه ارجاعی ول میدم به ررتی، هابرماس، هیدگر،
پوپر...جدا نکن مردم رو از مردم حضرت
روشنفکر، طبقه وسطی، دانشگاه رفته، انتلکتوئل!جدا که می کنی منو از منم، استبداد یه دایره س که از نو می چرخه هم دور
خودش هم دور ما. دور مردم. من مردمم. به همین سادگی تو خیابونای تهران می کشنم
مردمی که از رگ و خون ریشه ی خود منن. به همین سادگی این دیوار جدامون می کنه که
بمیریم...
همه ی
چیزی که می دونم اینه، همه ی ایمانم: این روزا می گذرن و ما آزاد میشیم از قفس
استبداد، تن می کنیم از تن جدایی، از افسردگی، از کهولت. همه ی امیدم اینه که
بخشیدن همو یاد بگیریم. زندگی کردن کنار همو. آزادی کردن برای مردم رو...
پی نوشت:
واو به واو و بی کم و کاست کامنت خصوصی رو کپی می کنم که البته حتما نویسندش دلیل
قانع کننده ای برای خودش داشته که خصوصی نوشته :
«تو یه
احمقی که اصل و نسل خودتو له کردی
یه منافق به تمام معنا که از کاه کوه ساخته
من از همینجا قسم میخورم که تو آیینده ی ننگینی داری......
ودعا میکنم به راه راست هدایت بشی وگرنه توی باتلاقی از کثافت فرو
میری...
هر چند فکر میکنم تا نیمه فرو رفتی.....»
می تونم
راجع به خط به خط و کلمه به کلمه ت بنویسم. می تونم مث خودت باشم. ولی من مث
خودمم. قضاوتت نمی کنم. فقط کاش قبل اینکه بنویسی از خودت می پرسیدی اینکه بنویسم
و فحش بدم و متهم کنم کافیه یا استدلال کنم، منطق بیارم، ارجاع بدم فلان کسک از
بهمان کتابک... کاش قبل رصد کردن آینده ی من، از خودت می پرسیدی کجای کاری. کی
بودی، کی هستی، کی میشی که آینده ی منو امثال منو می بینی؟! کاش حداقل یه آدرسی از
خودت میزاشتی خانم ازت بپرسم از کجا کنه قلبی منو دیدی که منافقم؟ آدرس میزاشتی
ببینم اینجایی که ازش قسم می خوری بهشته، جهنمه، آسمونه، زمینه؟! کاش می نوشتی...
شکل من
شد پیرهن غمم و
تنگ تنم
شد و
باهاش
خوابیدم که
ناغافل
سر شد جوونیم و گمم شد
خونه ای
که مادرم صدا می زدم و
اسم
کوچیکم پاک شد از روی دیواراش...
شکل خواب
شد پیرهن سفیدی که تنم بود و
دنیا
اومدم ازش
غم شد
غم شد
وقتی رفتی...
پی نوشت: یه سال گذشت. سال غمگن بد. سال رفتن ندا، سهراب، ترانه، سال تجاوز به انسان...می گذره اما. سال ما هم می رسه. یاد برادران و خواهران شهیدمون همیشه جاوید
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 13:36  توسط امیر احمد
|