تبليغاتX
خواب های آقای خاکستری
 

به رقص

تن زن

گیسو

گره به گره

آزادی...

 

پی نوشت: بس شد سکوت من. می نویسم...

پی نوشت: اما برای تویی که از گذشته ی منی و به من سر می زنی، حرف دارم. تولدت یادم نرفت اما راهی نبود بهت بگم. تولدت مبارک...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 12:8  توسط امیر احمد  | 

 

تنت را

نهنگان سپیدی گرفته اند

که آواز غمگنانه شان را

در انتهای هر هماغوشی مان

میان امواج ملحفه

جا می گذاری

و مرا تنها،

با دریایی از خنیای همگن غم...

 

پی نوشت: برای خودم و به مناسبت تنها ترین تولد عمرم...

پی نوشت ۲: روزی رو می بینم که بی تردید از زخم گذشتیم و خیابونا از خنیای سبز حنجره هامون به رقص وا شده. روزی رو می بینم که میاد و آزادی که خورشیدش تن شکسته ی جوونی ما رو از زنو زنده می کنه. روزی میاد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 0:48  توسط امیر احمد  | 

 

تنت را شسته اند

نه چون مرده ای

چونان سروی

که به میهمانی خاک می رود.

 

قصه قصه ی مرگ نیست. حکایت بند و محبس و دژخیم حتی نیست. که چه مکرر شد این حکایت برای تن تاریخ ایرانی. این روزا و شبا که پی نور امیدی و روشنای معجزتی، میون ریز و درشت اخبار سیاه روزهای کودتا رو می گیرم، درک می کنم که مرگ، به تن نیست. مردن ته حال ما نیست اگه فراموشی همراهش نباشه. چاره ای نداریم به جز رجعت به دانایی و ایستادن به پای دل. که اگه زنده ایم، رسم زندگی دل مردگی نیست. می بینم کرشمه ی غمو میون چشمای همه. می بینم چه دلی خون شد از سینه ی ما و چه اشکی که سیاه ریختیم. اما این ته ماجرای ما نیس اگه دل ندیم به مردگی و تن به فراموشی. کهریزک اگه زنگی مستش تن جوونی ما رو درید اما نه دستش نه تیغش کارگر دل ما نشد که هرگز نمیشه. کفرآباد و شورآباد و اوین و کهریزک اگه رنگ خون شد و تن پاره های تنمون رو کشت، دلشون هنوز تو مشت ماست و یادشون جاری با هر نفسی که به هوای آزادی می کشیم. زنده بمونیم که راهی غیز از ایستادنمون نیست. راهی که با هم اومدیم برگشتی نداره. کوی و کوچه و خیابون پشت سر سرخ خون فرزندان خاک پدری شده و همه می دونیم برگشتن و حتی وا زدن یعنی چی. کتاب بخونیم، تاریخ ایرانی رو دوره کنیم، درس بگیریم از مردگی و وازدگی و شکست و سر بلند کنیم از تجربه های پر شمار زندگی و ایستادگی. به مسیر دانایی بریم، کنار هم بایستیم، و لحظه ای از زنده نگاه داشتن یاد برادرا و خواهرای شهیدمون فرو گذار نکنیم که دانایی و ایستادگی تنها راه نجات توده ی ستم دیده ی ماست. زنده بمونیم و زندگی رو برای دژخیم و سلاخ، برای اربابان جنایت، برای اونی که ولد زنای شیطان و اما لباس خدائی به تنش کرده سیاه کنیم. ضحاک اگه رسته از بند دماوند، فریدون و کاوه مائیم و درفش ما سبز، سر هر کوی و برزنی به رقص آزادی. زنده باد ایران و ایرانی ایستاده و جاوید یاد شهدای خرداد و تیر 88...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 15:10  توسط امیر احمد  | 

 

به جستجو پا می کشیدم

به جنون و جهان

با چشمان هبه ی مادرم...

می دیدم

خاک،

زخمی آب بود

گیسوی باد،

یال مرده اسبان

و آتش تنکی

به کار ستاره سوزی می سوخت...

در مزارع خدا نبود

هیچ کلاغی مترسک نداشت

دهقان

انگشت اشاره ی پسرش را سق می زد

و زنی،

سپیدی سرش را آسیا می کرد!

قصاب

گلوی بره های بهاره را تیغ می داد

و ضجه ها

دخترکان تازه بالیده را

به دره می رماند.

پستان دایه خشک گرفته بود

که هیچ کودکی لب نداشت!

ایمان،

به پوست مار مرده ای خزیده بود و

فیس فیس می کرد ...

و حتی آوازی نبود

از یشم نوازش و تلواسه ی مهر

تا بگشاید

سپیدی شفیره ها را

هیچ زنی نبود

و نه خدایی!

و من به تباهی پا می کشیدم

به جنون و جهان

با چشمان هبه ی مادرم ...

پی نوشت: با خونریزی شدید ناشی از پارگی رحم و مقعد می رسوننت بیمارستان. سعی می کنی خودتو با لوله ی سرم خفه کنی. بهت تجاوز شده. جنازه ی سوخته ت رو تو بیابونای قزوین پیدا می کنن. سوزندن تنت رو تا کسی نفهمه چه بر سرت آوردن. خانواده ت رو تهدید کردن. ترانه بودی حالا نیستی. انگار از اول نبودی. انگار هیچ حیوونی به دژخیمی، به گرد پای حضرات نمیرسه... این آخر بازی نیس. من هنوز زنده م...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 2:13  توسط امیر احمد  | 

 

گلوله

گلویت را شکافت و

چه سرخ و نیمه تمام

سرودی

در میان دو لبت وا زد و

لخته لخته

بر جنبش خیابان ها

هلاک شد...

تنها بودم که به خانه باز می گشتم

نه سرودم بر لب بود

نه در دست تفنگم

که از میان پاره های تن خلق پا می کشیدم

و می دانستم

در غسال خانه

زنی که مادرت نیس،

تن جوانی ات را به کافور می شوید و

در کرباس سفیدی

که تور عروسی نیست در هم می پیچد

می دانستم

دیگر کلاف زلفت

مردان عاشق را

 از چاه شب بدر نمی کشد...

در خیابان

درختان

به مردگانی می رفتند که ایستاده در چالند و

به ایمایی خاموش در تکلم

و خانه ها

سنگریزه هایی که در سیاهی شب جا می خورند

وقتی

هر خیابان را مردی بود

که تنها بود و

به خانه باز می گشت...

هرگز مرگ را بدین سان نمی دانستم

یله و خبه

در میان پاره های تن خلق،

که سرودی نیمه تمام را،

سیاه

نشخوار کند

پیش از این،

مرگ نام زنی بود

که عاشقانه دوستش می داشتم

خنیای گندمزاری بود که با پدرانم می کاشتم...

با این همه

این مرثیه نیست در خونگاه تو

ترس نیست

یأس آماسیده ی خلق نیست

این همه سرودی نیمه تمام است

که فردا با سمفونی صفیر گلوله ها

در گلوی چون تویی و منی

گل خواهد داد

در جشن جنبش خیابان ها:

حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم

هر چند دستانش از ابتذال شکننده تر بود

هراس من باری

همه از مردن در سرزمینی ست

که مزد گورکن

از آزادی آدمی افزون باشد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 15:38  توسط امیر احمد  | 


بدون تو خونه برنمی گردم دادا. میدونم مامان وایساده سر کوچه و چشم براهه تا برگردیم. بی تو که نمیشه بگم هیچی نیس! الانه که بیاد! بی تو حتی دروغم نمی تونم بگم. روم نمیشه تو چشاش نگا کنم. اگه بپرسه داداشت کو چی بگمش؟! بگم رفت نون بیاره؟! بگم رفت دانشگاه، بگم رفت کار، بگم رفت... بگم رفت؟! که نگمم می فهمه از طرز شکستن راه رفتنم که بی تو ام. می فهمه بی تو برگشتم که خونت کف دستام ماسیده و من سفت مشتشون کردم که نبینه. نه دادا! بی تو نمی گردم خونه. خونه خونه خونه... تنت رو کی می شوره دادا؟! کی پیرهن سفیدت رو پاک می کنه؟! کی عطرت می پاشه؟! کی  از خوشی با تو بدون می میره دادا؟! من کجا گمت کردم که بی تو برگشتم خونه؟! من سیا دوس ندارم. من هیچ چیز سیا دوس ندارم. سیا پوشم کردی. سیا روزم کردی، سیا بختم کردی دادا. این چه گریه ایه؟! من بی تو چه کنم. من با غمت چه کنم. من با تن مرده ت چه کنم. بیا دادا موهاتو شونه کنم. بیا دامادت کنم. همه دخترای شهر برات. دادا من چه کنم که پاشی از خاک. چه کنم که دیگه نمیری. بدون تو بر نمی گردم خونه دادا. می دونم مامان وایساده سر کوچه و چشمش خونه از بس تو نیستی...

 

پی نوشت: بغض تموم این روزا رو زار زدم. یاد فرزندان مام میهن تلخم، جاوید. تقدیم به شهدای خرداد 88

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 2:17  توسط امیر احمد  | 

 

شکل دهان تو می شوم

وقتی می گویی برو

لحظه ای بهم می خورم

بعد نیمه باز

میان تپش های شلخته ی رفتن

جا می مانم...

پی نوشت: تف به گور بابای بابا ندارت دنیا. من هنوز زنده م. هنوز سر پام

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 1:34  توسط امیر احمد  | 

 

شبونه

مست کردم و زدم بیرون از خونه

گم شدم

من پی سیاهی شبو گرفتمو

شب پی سیاهی من...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 20:39  توسط امیر احمد  | 

 

دست من نهنگ،

تنت اقیانوس آروم آروم

عاشقیت ما

به روز داغ تابستون...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 23:40  توسط امیر احمد  | 

 

شب که برسه پای پنجره مون

سر تو بغل می گیرم و

دونه به دونه

وا می کنم

گره های دنیا رو

از تو زلفت...

خدا رو که از چین و شکن درمیارم

شب پس می زنه

خیز می ره تا ته دنیا

خورشید از نافت سر می کشه

و من عاشقیمو تو زلفت شونه می کنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 1:24  توسط امیر احمد  |