تبليغاتX
خواب های آقای خاکستری
 

جست می زنم

از روی خیال تو.

جهان تمام می شود...

 

+ نوشته شده توسط امیر احمد در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 و ساعت 2:47 |
 

 

نميدونم چرا اينجا مي نويسم! شايد چون ما همو نميشناسيم و مي تونم فراموش كنم. آخه تازگي همه چيز رو فراموش مي كنم. اسم ها رو، الفبا، تقويم، كلمه هاي محاوره ي عاميانه رو حتي يادم نمياد. همين سلام، من خوبم، كجائي، همين دلتنگي هاي خالي هر روز. من بايد جائي بين گذشته م و گذشته م گم شده باشم. جائي كه يادم نمياد. يادم نيس... اينكه ميگم گذشته، دليل ساده اي داره چون گذشته مطمئنا الان نيس! و من الان يادمه كه دارم براي تو مي نويسم. جدا افتادن! اين شايد تركيب وصفي درستش باشه. من از آدماي هر روز، كه لبخندم ميزنن، سلامم مي كنن، حتي نگرانم ميشن يا دلتنگ يا دوستم دارن جدا افتادم. خب اين يه معناي فلسفي نيس مطمئنا : معنا در كاربرد ظاهر مي شود... احمقانه س! نيس؟! اگه از چاقو به جاي بريدن، براي باز كردن يه قفل اسفاده كني ديگه چاقو نيس، يه كليده! من اما قوه ي ادراكم رو كاملا از دست دادم. خواب مي بينم خودمو توي يه جنگل، كه از شاخه ي درخت كبود آويزون شدم، حلق آويز... بايد تازه خودمو دار زده باشم يا دارم زده باشن چون هنوز تاب مي خورم. تكليف طنابي كه گردنمو شكسته بود چيه؟! معناي ظاهر در كاربردش؟! تاب خوردن... هميشه تاب خوردن دوست داشتم. يا دوست دارم؟! من زنده م. الان دارم مي نويسم. اينو كامل و واضح يادمه. پس بهتره بگم: هميشه دوست دارم تاب بخورم. كسي هلم بده، هر بار بيشتر ، بيشتر بالا و بالا و بالاتر. تاب كه مي خوري هي تناوبت بيشتر ميشه مابين دو اوج! ترتيب درستش اينه اوج، نزول، اوج... خستمه.من شاید جائي بين دو اوج گم شدم. جائي كه يادم نمياد. روزي كه فراموش كردم... اينا اما هيچ مهم نيستن. حتي يادم نمياد چي واست نوشتم. مي خواستم ببوسمت، بارون گرفت، تو خيس شدي، من يادم رفت! نه اينجوري نبود ماجرا... بايد برم. دير يا زود ميرم. دلم جنگل مي خواد. مه كه فرو ميره، نمناي باد، دلم تاب مي خواد! مياي هلم بدي؟! من هميشه تاب خوردن رو دوست داشتم...يادم نمياد

 

 

+ نوشته شده توسط امیر احمد در جمعه سی و یکم خرداد 1387 و ساعت 12:0 |

 

چشام بسته س

جهانم شکل خوابه... عذابه... اضطرابه...

روبرو دیواری از مه،

دیواری از سنگ.

 

بگو بیهوده نیست

فاصله ی آب و سراب

بگو سپیدی کاغذ

بیهوده نیست

بگو از کوچ پراکنده

فقط کابوس و تنهایی...

 

بگو خواب بود هر چی که دیدم

افسانه بود هرچی شنیدم

نگاه کن شوق دل زدن به دریا

برام شد مرگ تدریجی رویا...

 

پی نوشت: ترانه یغما گلرویی و صدای رضا یزدانی... مرگ تدریجی رویا. به شکل غریبی ترانه ی منه. ترانه تیتراژ پایانی سریال مرگ تدریجی یک رویا. شاید باور نکنین اما مدتی که ترانه رو گوش می کنم یا حتی تو ذهنم مرورش می کنم ارتباط طبیعی و منطقیم با دنیا قطع میشه! برای دانلود...

                                                                                              

 

 

+ نوشته شده توسط امیر احمد در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:5 |
 

سبابم رو می کشم روی عکس.

شکل تو شدم

لبهام تنگ تلفظ بوسه و

سیب گلوم خنیا و

پیشونیم

اسطرلاب روی طالع سعد

شکل تو شدم...

از خورشید که خسته خسته

یله میشه بین سینه هات و

ماه لب پر

که از نافت بالا می زنه...

از درخت پیر هزار دخیل

که گره می خوره به دستات

شکل تو شدم...

منم یا تویی؟!

+ نوشته شده توسط امیر احمد در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت 20:6 |
 

می روم سفر

با قطار

خاطراتم

پا برهنه

تا کجا که نمی دوند

پا به پای قطار...

 

روزم از نو، روزی از نو... روز نوی همه مبارک. باشه هر چقدر هم شکسته و بسته، امسال پا بگیرم از خاک پوک شکست و روحم رو برسونم به خورشید. های ایمان پلاسیده ی بی ریا! امسال سال ماست تا زندگی کنیم... روز نوی همه تون مبارک...

 

+ نوشته شده توسط امیر احمد در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 12:42 |
 

بین دو لبخندت

جهان لحظه ای صامت می شود

وا می زند

از دست می رود...

تا دوباره بخندی و

با ضربان شلخته اش

از نو گشوده شود

جهان...

 

 

 

+ نوشته شده توسط امیر احمد در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 12:16 |
 

نشستم روی صندلی آزاده و دیوید گیلمور داره تابستان 68 رو می خونه. امشب تصمیم گرفتم قبل اون که گورم کنده بشه، زندگی کنم! جمشید چالنگی از بخش فارسی زبان صدای آمریکا ... شاید یه روزی نوبت من بشه تا حرف بزنم؛ یا شاید داد بزنم لعنتی دست از سرم بردار‌! خورشید پیر چاق لعنتی ... در ادامه مذاکرات وزیران امور خارجه کشور های عربی ... فردا باید یه زنگ به عمید بزنم و بهش بگم خواب دیدم با قطار دارم میرم یه جائی که یادم نمیاد، یهو هوس کردم با قطار برم دیدن کسی که خیلی وقت پیش زنده بود و تو راه از پنجره قطار بادبادک هوا کنم! خورشید چاق لعنتی ... دختر 13 ساله ی کرد طی مراسمی سنگسار شد ... همیشه تو دلم می مونه چرا هیچ وقت با سنگ نزدم تو سر دبیر نیکزاد؟! هی پسر راستی، تا حالا دلت خواسته چشم یه گاو باشی؟! چشم سیاه لوچ خیس! فراموش نکردن آدما با اون چشای کوچیکشون کار سختی نیس، مخصوصا اگه گاو باشی! خیلی جدی دلم می خواد فردا یه نامه به نجیب محفوظ بنویسم و بگم اصلا آخر دزد و سگ ها رو دوس نداشتم! فکر می کنی چیزی عوض میشه؟! امکان مذاکره با آمریکا هنوز هم فراهم ست. به گفته ی سخنگوی وزیر امور خارجه ی ... خب فکر می کنم خیلی خستم، درست مثل روزی که می دونم هنوزم گورم کنده نشده و تو می دونی من تمام مدت بهت فکر می کردم... قطار داره می رسه : دو دو چی چی دودو چیچی! حالا مطمئنم که منم یه روزی می میرم. با گس دهنم که بوی خرمالو و خاک میده! زنان د ر آینده سیاسی کشود نقش اساسی دارند!‌ زن؟؟! بوی خوش زن. قبل اینکه گورم کنده بشه، عاشق زنی می شم تا کنارش بمیرم.  تراویس می گه می خواد یه کاری کنه اما نمی دونه چیکار؟؟! قبل از اینکه قبرش کنده بشه! آهنگ و عوض می کنم. کاش اینجا بودی ... دیوید گیلمور. تراویس می گه بعضی ها مادرزاد بازنده دنیا میان و من خندم می گیره! یعنی ممکنه؟ خورشید پیر چاق لعنتی فردا هم در میاد و فکر می کنم فردا هم بیدار بشم. زنده مثل گاو...

 

پی نوشت: خواهرم... پناهم... نور چشم... نور و آب زاده... پرنده باز تو قفس... خواهرم، بانوی راویان جهان!   

+ نوشته شده توسط امیر احمد در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 20:50 |
 

تو نجات یافتی زیرا اولین نفر بودی

تو نجات یافتی زیرا آخرین نفر بودی.

زیرا تنها بودی. زیرا با دیگران

زیرا در سمت راست قرار داشتی. زیرا در سمت چپ.

زیرا هوا بارانی بود. زیرا سایه افتاده بود

زیرا روزی آفتابی بود.

شانس آوردی

بخت با تو یار بود- جنگلی وجود داشت

بخت با تو یار بود- یک شن کش، یک قلاب، یک تیرآهن،

یک خیش، یک ستون، یک پیچ، نیم میلی متر، یک لحظه...

پس تو اینجایی؟ هنوز زنده، جان سالم بدر برده از مرگ حتمی،

خطری که راست از بیخ گوشت گذشت.

به چاک زدن، تنها با پیدا شدن سوراخی در تله؟

پیش از این نمی توانم وحشت زده و نفس بریده بر جای بمانم

گوش کن،

چگونه قلب تو درون سینه ی من دیوانه وار می تپد!

 

از ویسواوا شیمبورسکا؛ ترجمه ی فریده حسن زاده

 

پی نوشت: ویسواوا از یک لحظه حرف می زنه! همیشه همین کار و می کنه. لحظه ای زنده می مونی، لحظه ای نگاه می کنی، لحظه ای دل می بندی. لحظه ای که دنیا گمش کرده...! دارم از خودم می پرسم: هست لحظه ای که پیدا بشم از گمی؟!  

 

+ نوشته شده توسط امیر احمد در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 16:17 |
 

باید از اول شروع کنم، مرور کنم، سعی کنم یادم بیاد. خیلی هم مهم نیس که مردم! چه فرقی می کنه آدم های دور و برم متوجه حضور من بشن یا نه. مهم اینه که خودم می دونم هستم. از وقتی مردم دلم نمی خواد شکل زنده ها باشم. کسی که منو نمی بینه، هر ژانگولری که دلم بخواد در میارم. از پشت بوم ساختمونای بلند می پرم پائین، روی ریل دراز می کشم، از دیوار رد میشم، روی آب می دوئم، از دیوار و در و پنجره رد میشم... وقتی زنده بودم و آدمای دیگه می دیدنم نمی شد این کارا رو بکنم. حالا میرم تو تاکسی می شینم و کرایه نمی دم، میرم مهد کودک بازی بچه ها رو نیگا می کنم. خیلی زشته می دونم! اما هرجا که دلم بخواد میرم، حتی توالت های زنونه... دلم می خواد از مردنم احساس پشیمونی کنم، واسه همین خیلی بی مبالات شدم. اما جدا چی مهمه؟! ماهیت یا وجود، زمان، فصل، ارتباط نه چندان پیچیده ی کائنات، فاصله ی محاسباتی زمین و خورشید، تولد، مرگ... اگه ساموئل بکت نبودم دلم می خواست خودم بودم! این به خودی خودش اتفاق ساده ای نیس. بنابراین بهش فکر نمی کنم. اتفاقی که ساده نیس، مهم هم نیس... من پشیمون نیستم. باید از اول سعی کنم، مرور کنم، سعی کنم یادم بیاد. تمام لحظه ی خوب زندگیم رو یادم بیاد تا شاید نبودنم رو باور کنم...

 

پی نوشت: هر گونه اقتباس سینمایی، ادبی، بی ادبی، دراماتیک، یا هر گونه اقتباس لعنتی دیگه از این ایده آزاد است!!!

 

پی نوشت بی ربط: همین جوری که از پله ها می رفتم بالا، داشتم جمله ها رو تو ذهنم کش می دادم، بازی جالبیه.  جای کلمه ها رو عوض می کردم، به مفاهیم جدید یا دو پهلویی که ساخته میشن فکر می کردم، هزل می کردم هجو می کردم، به موسیقی کلمه ها کنار هم گوش می دادم... طبقه ی دوم پیچیدم سمت چپ. اتاق 314، جلوی بورد ادبیات زبان انگلیسی وایسادم. خبر جدیدی نبود. رفتم آموزش، گفتن ده دقیقه دیگه نمره های جدید رو اعلام می کنن. دلم خواس از پنجره بیرون رو نگاه کنم. تو ردیف کلاسای سمت راست، در یکیشون رو وا کردم. شده تا حالا بی هوا با صحنه ای روبرو بشین که مبادا ست ولی به جای در رفتن وایستین به تماشا؟! تو کلاس یه دختری مقنعه شو درآورده بود و کنار پنجره  داشت موهاشو پشت سرش جمع می کرد. با صدای در چرخید سمت من. دستاش همین طوری پشت سرش تو موهاش بی حرکت موند. شاید یکی دو لحظه بیشتر طول نکشید اما من تا آخر این دو لحظه رو نگاه کردم. در و بستم رفتم. تومسیر برگشتن به بورد نگاه نکردم، از پله ها می رفتم پائین با جمله ها و حرفا و هیچ کوفت دیگه ای بازی نکردم، ترانه، شعر، داستان، ایده ی سی و پنج میلی متری، استعاره، هجو، هزل، بناگوش، سیب گلو، شکل تنگ تن، دهن نمور نیمه بسته...! نه، هیچ کاری نکردم. فقط برگشتم خونه...

 

+ نوشته شده توسط امیر احمد در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 12:48 |
 

در بند نخواهد ماند

دستی که شعر ها نوشته ست

سیب ها چیده ست

نوازش ها چشانیده ست

زخم آماسیده را

مرهم کشیده ست...

های دژخیم!

در بند نخواهد ماند دست

که شکسته ست و

پینه بسته ست و

مچاله بر میز شکنجه فریاد می زند:

 

مشت... مشت... مشت...

 

در بند نخواهد ماند دست برادرم!

 

پی نوشت: به نام ترانه های میهن تلخم، به نام آزادی... که تمام زندان ها و زنجیر های زمین، دست تو رو در بند نمی تونن نگه دارن. پرنده باز زندان قصر، دانشجوی در بند...

 

+ نوشته شده توسط امیر احمد در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 21:15 |