تبليغاتX
خواب های آقای خاکستری

خواب های آقای خاکستری

فراموش


چند سال گذشته؟

چند شب یخبندان

در قطب ستاره ما دنباله دار شده؟

چند سال تا تولدت را از دست دادم؟

انگار کن آن همه شب بی تویی،

نهنگی بوده ام

در آب یک خودکشی تنهایی

دریاهای بی ساحل را شنا می کرده ام

انگار کن گرگی بوده ام،

که خواب های جوانی ام

در شبیخون جنگل آتش می گرفته اند.

فراموشی،

تقدیر بی منت من بود...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 21:36  توسط امیر احمد  | 


1

تو حرف می زنی

لب می زنم من

صداها گرگر کنان

شیرجه می روند آن گوشه که در بسته می شود

گرمپپپپپپپپپپ...

دهانم خشک شده

لب می زنم هنوز

آن طرف در

سکوت تو ادامه دارد.

2

تقسیم می شود روز من

به لحظه ای و ساعتی

ساعت هایی:

لحظه ای که در آغوشم می گیری

ساعت هایی که می نشینم

تکه های تنم بازگردند

از تو...

3

پسرانش را صدا می زند باباعمر

پسرانش، خسبیده اند

در حجله ی کلاشنیکف

در آن آخرین خانه...

ترانه است حمص

گلوله می خواندش همگلوی پسران باباعمر

 

4

رد رژ

رو یقه سفید آهاری!

جای شک نیس!

عاشق شده م.

همینجوری که پودر کف می کنه کف دستم

به رفتار تنت فرو میرم

می چلانم!

چنگ می زنم!

پرز های زبونت ولی

سرخ می مونن رو یقه م...

 

پی نوشت:

شعر سوم با افتخار تقدیم می شود به مجاهدان کوچه های حمص

عید همه مبارک

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 14:45  توسط امیر احمد  | 

اپیزودیک معلق!


1.

جهان را تصور می کنم

لحظه ای پس از نبود تو:

تیله ی لب پر،

قل می خورد روی سرامیک

رنگ هایش می پاشد از هم...

2.

ملحفه سفید خیس بود

و تخت معلق و

پیرهن خوابت

غلت می زد

کف اتاق من...

3.

پشت پنجره زنی دست تکان می دهد

خوش دارم خیال کنم برای من است و

 بایستم

زل بزنم توی قاب

شاید لبخند بزند...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 16:23  توسط امیر احمد  | 

هفتا کبودی کوچولو، خیلی کوچولو...

 -

وقتی از هم گدشتیم شب بود

کسی اون همه رودخوونه ی پریشونو ندید تو زلفت

کسی ندید دریا رو، با ماهیای عزاداری که سینه مو می شکافن...

وقتی از هم گذشتیم

شب

رو جاده غلت می زد و

پر ستاره های خاکی بود...

 

-

هفتا ستاره کشیدم رو شکمت

که بی هوا

یله شدیم به آسمونو

ول شدیم انگار

وسط هفتا راهی که می رسیدن به هفتا کهکشون

گم شدیم

خواب شدیم

دم صبی، قبل رفتنم،

رو شکمت هفتا کبودی کوچولو شده بود

خیلی کوچولو...

 

-

گوشواره گردالی گنده

انگار ببرم میکنه

وسط یه سیرک

که یادش دادن

از حلقه آتیش بپره...

 

-

تنها نمون با من!

تو خاکه ای که از ته سیگارت میافته،

تو بوی درهم عطر و عرقت

تو خط ریزی که از سینه هات پیداست

رو دسمالی که می کشی به رژت

تو گرته ی ناخنت رو میز توالت

یه چیزی هست که وحشیم می کنه!

رو خیسی کرکای طلایی بالای لبت...

 

-

دنبالمو بگیر و بیا

از منظومه های مرده بگذر

از سیاهچاله های ماسیده ی فراموشی

روی قله ی تنهای دم صبح نشستم

من عقبه ی گله م

که از شهادت ستاره ها جا موندم...

 

پی نوشت: من همیشه برگشتم! همیشه برمی گردم و از نو تلاش می کنم...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1390ساعت 17:10  توسط امیر احمد  | 

ما نیز، مردمانیم...


1.

من چشم میزارم

تا صد میشمرم

تو بدو قایم شو

جایی که هیچ وقت دیگه پیدات نکنم!

 

2.

و تاریخ ما،

سر میز تمشیت نوشته شده ست

با سیاهی خودکاری

میان انگشتان دژخیمی...

 

3.

نبض درده شقیقه ی من!

یک دو سه یک دو سه

لی لی کنون

میاد تا خطآی پیشونی

سر می خوره زیر ابروهام

رو مردمکام دس می کشه

از مژه هام آویزون میشه

پلکمو می بنده...

 

4.

باد اومد و هیچی نبرد

جز زلفت که یالش شد و

تنت،

 اما جا موند تو چاله ی آدما

که سنگت زدن انقد

تا مردی...

آسمون چادرسیاتو که سر کرد 

بارون شد و

تن سنگ سرختو شست...

آدما که رفتن

باد برگشت و همه تیکه تیکه های تنتو برد

جز اسمت که

جا موند

تو چاله ی آدما...

 

پی نوشت: آدم باید جنبه باختن داشته باشه. به قول داداشم جنبه بال پروازه. مردم از پر و بال آخه، جر خوردیم از باجنبگی بابا!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 9:28  توسط امیر احمد  | 

پرنده همیشه پرنده...



دستانم را ببین

چگونه از خراش زمین هزار دلتنگی

تمام آسمان نیشابور را گرفته ست و

پرندگان خردسال پائیزش را

تا بلندی های سوادکوه خودمان پر داده است...

رفیق من،

پرنده که می دانی،

همیشه پرنده ست

تنها

قفسم کمی جا به جا شده و

آب و دان اینجا

کمی بیشتر بوی خاک می دهد

وگرنه که

پرنده همیشه پرنده ...

 

پی نوشت: شعری که از نیشابور تو جیبم جا مونده...

پی نوشت: بلاگ خواهر و برادرم رو فیلتر کردن و ما انقدر بهم لبخند زدیم من دیگه دهنمو حس نمی کنم! شاملو رو می بینم روی صندلی چرخدار: هراس من همه باری از مردن در سرزمینی ست... مزد گور کن... آزادی آدمی... افزون افزون افزون!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 11:38  توسط امیر احمد  | 

عکاس ها اگر شاعری سرشان می شد


جشن گرفته اند زیر کپل هایت

ماسه های سرخوش و

تو ساده دلانه

پنهان کرده ای،

جنبش اندامشان را

زیر دامنت.

شلوغش کرده اند پدرسوخته ها

پسرکان دریا را نشانت کرده اند

که از پستان مادرشان می گریزند

و به چشم روشنی تو،

در ساحل قربانی می شوند...

تا موذیانه

دمپایی هایت را بردارند برای خودشان!

کیفت را برای آینه و عطر و رژ

زیر و رو می کنند

برای عکسی،

اسمی

یادی...

که نه

انگار به کلی ملتفت نیستی

باد زلفت را گرفته

کار دنیا را گرفته

گره به گرهش می کند.

خورشید را

که رهای فتوسنتز گیاهان تنت شده

هی گرگر پرزهای زبانش را می کشد

روی بازوهات

سینه هات ...

شاتر را فشار می دهم

دوربین صدایی از خودش در می آورد

انگار توی ذوقش زده باشم!

تماشایش را ناتمام گذاشته باشم!

عکس تمام نیست

دریا هم کاش در قاب بود

که دو نیمش کرده ای

میان چشمهات...

کاش پر نکشیده بود شانه به سر

از شانه ی راست رهایی ات...

چه همه ی واقعیت صحنه نیست،

گاهی عکس!

عکاس ها کمی اگر شاعری سرشان می شد...

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

پی نوشت: همه ش 15 ماه سخت دیگه مونده!!! سربازی پسربچه ها رو مرد می کنه اما مردا رو مردتر نمی کنه...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 10:19  توسط امیر احمد  | 

گرگم به هوای تنهایی


دنبالت می دوم

مثل هوا

تو اما جست می زنی

باز هم من گرگم

تنهایی...

می رم سربازی و شاید مدت طولانی نباشم. به بلاگم و تموم اونچه که نوشتم افتخار می کنم. این آخرین خداحافظی نیس. آخرین گرگم به هوای من نیس...

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 1:46  توسط امیر احمد  | 

یه سال گذشت...


روزهاست سعی می کنم بنویسم اما روز که فقط طلوع و غروب خورشید نیس. روز به دل آدمه که مال من انقدر به خون سیاه غم غرقه س که نوشتنش به ظلمات شبه. پس ننوشتم چون مردمم پر ظلمت شبن و زخم کشیدن به زخم، تلنبار کردن سیاهی به سیاهی، کار من نیس.

امشب ولی می نویسم. یکسره می نویسم و میرسم به قلب حرف: تمام آرمانم از زندگی میشه مردم، خلق. تو استادیوم شیلی منو کشتن. تو دخمه های بوینس آیرس، تو چاله جنگلای شرجی ویتنام و برمه، تو خیابونای بخارست، پراگ... چون من مردمم! برای چیزی نفس نمی کشم جز آزادی، برای چیزی نمی جنگم جز برای مردمم. من صراحتا روشنفکر نیستم. فلسفه نیستم. سیاست نیستم. دین نیستم. ایدئولوژی زمینی، آسمونی، زیرزمینی نیستم! من فقط مردمم. اگه فقرم به تن فروشی و شرف فروشیم انداخته، اگه جهل سفره پهنم کرده و شکم سنگ بسته مو سیر می کنه، یا اگه استبداد داد دلمو درآورده، گلوله تو خیابون شکارم کرده، تجاوز تنمو شکسته، من مردمم. یکی میون میلیونم. جدا نیستم. من جمعه ها میرم نماز! من پا منبری روضه م. بسیجیم، حزب اللهیم، یا دانشجوی ستاره دارم، پرولتاریام، سبزم، سرخم، ایستاده به کشتن دیکتاتوریم. یا که نه اصلا سگ بغل کرده م تو ماشین شاسی بلندم و به دوست دخترم میگم داف. ابرو گرفتم، کله سیخیم، پیرهن تیغیم! همه ی اینا هستم! من مردمم. این دموکراسی نیس؟ عین و بین مردم بودن، عین مردم سالاری نیس؟ برابری جز اینه که از همه باشی و همه از تو باشن و حق تو حق همه باشه و حق همه حق تو؟ من میگم همینه. اینکه خودمو جدا ندونم. اینکه خط نکشم بین خودم که ساندیس می خورم و راه میرمو گلو پاره می کنم واسه آدمایی که خونمو تو شیشه کردن و می کنن و عوضش روغن و برنج شکم زن و بچه مو در میارم،با خودم که مانیفست می خونم بعد 150 سال، هرچی میگم یه ارجاعی ول میدم به ررتی، هابرماس، هیدگر، پوپر...  جدا نکن مردم رو از مردم حضرت روشنفکر، طبقه وسطی، دانشگاه رفته، انتلکتوئل!  جدا که می کنی منو از منم، استبداد یه دایره س که از نو می چرخه هم دور خودش هم دور ما. دور مردم. من مردمم. به همین سادگی تو خیابونای تهران می کشنم مردمی که از رگ و خون ریشه ی خود منن. به همین سادگی این دیوار جدامون می کنه که بمیریم...

همه ی چیزی که می دونم اینه، همه ی ایمانم: این روزا می گذرن و ما آزاد میشیم از قفس استبداد، تن می کنیم از تن جدایی، از افسردگی، از کهولت. همه ی امیدم اینه که بخشیدن همو یاد بگیریم. زندگی کردن کنار همو. آزادی کردن برای مردم رو... 

پی نوشت: واو به واو و بی کم و کاست کامنت خصوصی رو کپی می کنم که البته حتما نویسندش دلیل قانع کننده ای برای خودش داشته که خصوصی نوشته :

«تو یه احمقی که اصل و نسل خودتو له کردی

یه منافق به تمام معنا که از کاه کوه ساخته

من از همینجا قسم میخورم که تو آیینده ی ننگینی داری......

ودعا میکنم به راه راست هدایت بشی وگرنه توی باتلاقی از کثافت فرو میری...

هر چند فکر میکنم تا نیمه فرو رفتی.....»

می تونم راجع به خط به خط و کلمه به کلمه ت بنویسم. می تونم مث خودت باشم. ولی من مث خودمم. قضاوتت نمی کنم. فقط کاش قبل اینکه بنویسی از خودت می پرسیدی اینکه بنویسم و فحش بدم و متهم کنم کافیه یا استدلال کنم، منطق بیارم، ارجاع بدم فلان کسک از بهمان کتابک... کاش قبل رصد کردن آینده ی من، از خودت می پرسیدی کجای کاری. کی بودی، کی هستی، کی میشی که آینده ی منو امثال منو می بینی؟! کاش حداقل یه آدرسی از خودت میزاشتی خانم ازت بپرسم از کجا کنه قلبی منو دیدی که منافقم؟ آدرس میزاشتی ببینم اینجایی که ازش قسم می خوری بهشته، جهنمه، آسمونه، زمینه؟! کاش می نوشتی...

 

شکل من شد پیرهن غمم و

تنگ تنم شد و

باهاش خوابیدم که

ناغافل سر شد جوونیم و گمم شد

خونه ای که مادرم صدا می زدم و

اسم کوچیکم پاک شد از روی دیواراش...

شکل خواب شد پیرهن سفیدی که تنم بود و

دنیا اومدم ازش

غم شد

غم شد وقتی رفتی...


پی نوشت: یه سال گذشت. سال غمگن بد. سال رفتن ندا، سهراب، ترانه، سال تجاوز به انسان...می گذره اما. سال ما هم می رسه. یاد برادران و خواهران شهیدمون همیشه جاوید

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 13:36  توسط امیر احمد  | 

تنت فقط یه فصل بود: تابستون!


سوخته

تک پستان هایت

دو انجیر غمگن

از تابستان هماغوشی مان


+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 0:10  توسط امیر احمد  |